بي نقاب

روز پنج شنبه یه روز خاص بود ... با همه اتفاق های تلخی که افتاد مثل تصادف نازی دعوای عسل بدخلقی های مایدو، اما روز خاص بود ... روزی که باز یادم انداخت چقدر دوستانم رو دوست دارم ... با همه کم لطفی هاشون چقدر شرمنده محبت و مهربونی هاشون هستم ... اینکه دوستم دارن ... اینکه به همدیگه حسادت می کنند . وقتی سیمین دستم رو گرفته بود بهناز رو به من کرد و گفت سارا جون مائده که خوبه من اعصابم داره خورد میشه انقدر این سیمین بهت می چسبه ... خخخخ فکر کن .... مخ منو خوردن انقدر ور زدن و بهم حسودی کردن .... می خواستم بگم تو کل این سال تازه امروز یادتون می افته که دوستم دارین ... که بغلم کنید ... که دستم رو بگیرید ... فقط همین یه روز که تولدمه ؟

اما نگفتم ... دوستشون دارم و نخواستم نمک نشناس باشم .. گم شدم تو آغوششون  و محبتشون رو نفس کشیدم ....

از بدشانسی پاک شدن رم موبایل بگذریم .... اما اون پیرمرد اکاردئون زن که یهو بالای سر میز ما پیدا شد و شروع کرد به خوندن ترانه تولدت مبارک ... وقتی اسمم رو صدا کرد .... وقتی همه تو کافی شاپ شروع کردن دست زدن و صدا کردن اسمم که " سارا تولدت مبارک " راستش برام مثل بازی کردن تو یه سریال کره ای بود... 

تازه یادم افتاد که کودک درونم باز شیطون شده و داره جست و خیز می کنه .. که بچه شدم ... که با اینکه یه سال پیر تر شدم اما از این شادی های کوچیک چقدر خوشحال میشم ....

هنوز چهار روز تاتولدم مونده ...

این تولد زودهنگام رو دوست داشتم و اون صدای اکاردئون  و اون مردم غریبه مهربون ....

کافه هنر خیابون انقلاب کوچه اسکویی.. امسال برام خاطره ساز بود ...

درست وقتی که می خواستم کیک رو ببرم و شمع رو فوت کنم ... اهنگ ماه عسل فرزاد فرزین پخش شد ...

من چقدر با این  اهنگ تو این چند ماه پیاده رفتم و غصه خوردم ... چه تو تهران چه توی ...

سیمین هم مثل من باورش نمی شد که این موزیک بدون درخواست من تو اون لحظه باز پخش بشه ...

باید دور بشم از کسایی که محبتشون رو از من دریغ می کنند چون می ترسن من اومده باشم چیزی ازشون

بدزدم ... چیزی شبیه ارامش ... چیزی شبیه خوشبختی .... هنوز اونقدر غرور دارم که از همه چیز بگذرم ...

روز تولدم یه پست سفارشی می ذارم ...

راستی وبلاگم دعا کن واسه فردام ... فردا که خودت می دونی چیکار میخوام بکنم .. دعا کن ... برای من از

این راه دور از بین مه و بارون دعا کن ...


اهنگ ماه عسل فرزاد فرزین


نشستم هواتو نفس میکشم
یه چند وقتیه حال من بهتره
دارم راه میوفتم ببینم تهِش
منو این هوا تا کجا میبره

دارم راه میوفتم ببینم تورو
تویی رو که یه عمره راهی شدی
مگه میشه رد شد نگاهت نکرد
ببین توی آینه چه ماهی شدی

هوایی رو که تو نفس میکشی
دارم راه میرم بغل میکنم
تو با من بمون تا ته این سفر
من این ماهو ماه عسل میکنم

♫♫♫

♫♫♫

همه زندگیمو بگیری ازم
بازم پای عشق تو وامیستم
یه آدم تو دنیا نشونم بده
بتونه بگه عاشقت نیستم

همه عمر من سجده کردم به تو
من از حسرت غیر تو خالی ام
هنوزم زمان پرستیدنت
برام هیچ فرقی نداره کیَم

هوایی رو که تو نفس میکشی
دارم راه میرم بغل میکنم
تو با من بمون تا ته این سفر
من این ماهو ماه عسل میکنم


لینک دانلود ترانه ماه عسل


+ تاريخ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 2:13 نويسنده _sara_ |

این تلخ‌ ترین عذاب دنیاست

بعضی‌ها دوست داشتنی هستند اما ...

نباید دوستشان داشت!!!

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:0 نويسنده _sara_ |


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 15:55 نويسنده _sara_ |
دیشب در عین ناباوری یه کاری کردم ....یه کاری که خودمم باورم نمی شد همچین خریتی ازم سر بزنه خخخخ

اما گذشته از خریت بودن اقدام انتحاری من معتقدم که کار درستی کردم  .

نمی دونم چقدر دیگه زنده ام.یعنی اینو هیچ کس نمی دونه ... هیچ کس نمی تونه بفهمه که وقتی قدم بعدی رو بر می داره می تونه پاشو به سلامتی بذاره روی زمین ...

منم نمی دونم تو این نفس های بریده که گاهی بالا میاد و گاهی نمیاد کدوم نفس دیگه از تو قفسه سینه ام بالا نمیاد ...

تو این درد هایی که از شدت انقباضش صورتم کبود میشه و خم می شم کدومش این قلب نیم سوز رو از کار می اندازه ...

شاید یه روز صبح که میان بیدارم کنند ببیند که چشمام باز نمیشه ... که با یه لبخند به خواب همیشگی رفتم که دستم مثل قلبم سرد سرده .... 

شاید یه روز  جمعه که هر دو نیمه قلبم کنارم هستند و تو آغوشم اروم چشماشون رو بستن

و منظم نفس می کشن ..

بوی موهاشون رو که عطر شامپو بچه جانسون و کاج نارس میده تو مشامم بکشم و نتونم بازدمم رو پس بدم ...

اگر این اتفاق بیافته ..... من چقدر حسرت می خورم که به کسایی که دوستشون دارم نگفتم که چی دربارشون فکر میکنم ...

اگر این اتفاق بیافته چقدر حسرت می خورم که حرفامو تو دلم قایم کردم و یه عمر از احساساتم شرمنده بودم .

اگر این اتفاق بیافته چقدر غصه می خورم که نگفتم و گذاشتم نگفته ها اینطوری منو به بند بکشن ....

برای همین پشیمون نیستم .... تا وقتی هستیم تا وقتی نفس می کشیم و

کنار کسایی هستیم که دوستشون داریم باید بهشون بگیم که ارزششون برامون چقدره ... باید بدونند که وقتی

دیگه نیستیم یه یادش بخیر بگن یه خدا بیامرزدش ...وقتی میان  و جای خالیم رو می بینند . وقتی چراغ برای همیشه خاموش شده ام رو می بینند .... یاد این بیافتن که با همه قلبم دوستشون داشتم و براشون آرزوی

خوشحالی داشتم. ارزوی اینکه عشق تنها حاکم زندگیشون باشه . و ارامش هدیه خدا ....

من شهامتش رو پیدا کردم که با خودم و احساسم صادق باشم ... اما بقیه چی ؟

اونا چقدر با خودشون صادق هستن ... چقدر با اطرافیانشون صادق هستند ..

چقدر غرورشون رو بیشتر از خانواده و دوستاشون دوست دارن ؟

من مثل یه برگ زرد پاییزم که با هر نسیمی ممکنه فرو بیافتم ...

واسه همین قدر این شاخه ای که بهش چسبیدم رو می دونم اما دیگران چی ؟

می خوام تا زنده ام ..... تا این ضربان نامنظم و سریع ..

تا این نفس های پر از درد و این لب های لرزان اجازه می دن ...

به همه کسایی که برام مهم هستن بگم دوستتون دارم .... بگم که ارزششون برام به اندازه همه

ثانیه هاییه که بهتون فکر می کنم

و بعضی ها این وسط چقدر زیاد فکر آدمو مشغول می کنند ....

خوب مگه آزار داری بچه بشین سر جات این همه نیا تو فکر من ایــــــــــــــــــش






نمی شوی آنکه باید باشی ....

نمی آید آنکه می خواهی....

و تمام می شوی ،

لعنت به همه آدمها

که هیچکـــدامشان " تــو " نمی شوند برایم !!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:17 نويسنده _sara_ |
برای دوستایی که آرزوی مرگ منو دارن ... یا اینکه میخوان من اونطوری زندگی کنم که اونا میگن :(

پشتـــ دیـــــــوار همین کــــــــوچه به دارم بزنیـــــــــد

من که رفتم بنشینیــــــــد و هوارم بزنیـــــــــد

باد هم آگهـــــــــی مرگــ مـــــــــــرا خواهــــــــــــد برد

بنویسیـــــــد که "بد بودم" و جــــــــارم بزنید

من از آییــــــــــن شما سیـــــــــر شدم سیـــــــــر شدم

پنجه در هر چه که من واهـمه دارم بزنیــــــد

دستـــ هایم چقـــــــــــدر بود و به دریا نرســـــــــید؟!

خبـــــــر مرگــ مرا طعنـــــــــــه به یارم بزنید

آی! آن ها ! که به بی برگــــــــی من می خنــــــــدید!

مرد باشید و بیـــــــــایید و کنـــــــــــارم بزنید...

نجمه زارع منبع وبلاگ بیراهه

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:6 نويسنده _sara_ |
من همینم که هستم ...

یه زن احساساتی ... تو دهه سوم زندگی ....

دلم میخواد اگر کمتر از سنم رفتار میکنم

دلم میخواد ا گر  کمتر از سنم حس میکنم ....

دلم میخواد اگر ده سال کمتر از سنم رفتار می کنم ....

من همینم .... یه زن احساساتی ... دنیای عقل و منطق مال شماها که آرزوشو دارین ....

من تو دنیای احساس خودم با شعرام و نوشته هام دلخوشم

اگر کسی رو دوست دارم .... حتما با همه احساسم دوست دارم ...

و اگر از کسی خوشم نمیاد ... با همه قلبم ازش بیزارم

من خودم رو همینطور که هستم میخوام ...

اما هیچ وقت آویزون احساس کسی نمیشم .... هیچ وقت خودم رو به قلب کسی تحمیل نمیکنم ...

هر چقدر توقع ام از دیگران کم باشه ... از زندگی کم باشه ... از دوستام کم باشه ... به زبون نمی آرمشون دیگه

از وقتی به دنیا اومدم ....  بار زندگیم رو دوش خودم بوده ... درست از وقتی به دنیا اومدم ....

پس هنوزم می تونم ..... نفس عمیق می کشم... به قلبم میگم که این بار خون رودرست پمپاژ کنه

به جای ریه بفرسته تو رگ هام ....

بهش دستور میدم درست وظیفه اش رو انجام بده ... من هنوزم می تونم تنهایی بار همه احساسمو به دوش بکشم ....

هیچ  حسرتی هم ندارم

دیدن عشق و خوشبختی دیگران درست مثل خوشحالی خودمه ... می بینی وبلاگم چقدر قشنگ شعار میدم

اما واقعا خوشحالم .... که دوستام خوشحالن ...

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصل سرد ....


Woman of Winter

من زنم همزاد بارون
هم نژاد کو ه و تیشه
طعم شیرین یه آغوش
معنی درخت و ریشه

عطر من اگه بپیچه
ذهن شعرا تازه میشه
اگه دستامو بکارم
سبز میشم تا همیشه

من زنم که روح عشقو
میسپاره به سینه مرد
من زنم مرهم درد
دل عاشقای شبگرد

تنم از جنس بهاره
تو شبای کهنه و سرد
تک درخت ایستاده
تو هجوم وحشیه درد


اما تو عمق نگاهم
یه قبیله بی کسی هست
روی هر گوشه قلبم
 زخم بی همنفسی هست


من زنم زن زمستون
 زن شعرای پریشون
رو تنم زخم یه غربت
تو چشام هوای بارون...

ترانه: کامران رسول زاده

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:56 نويسنده _sara_ |

خسته ام ؛ اما بخواهی تکیه گاهت می شوم

بین تنهایی آدم ها پناهت مــی شوم



یک شب از دنیا به عشقت دست ِ خود را می کشم

در هــوای خانه ای تاریک ، ماهت می شوم



تا نگــاهم می کنی ... از شوق ، می ریزد دلم

خیــره در آئینه ی چشم سیاهت مـی شوم



با تـو دنیا تیره و تاریک هم باشد خـوش است

تــو فقط عاشق بمان ؛ فانوس ِ راهت می شوم



گاه ابرم ، گاه باران ، گاه شیرین ، گاه تلخ

همـدم حال و هـوای گاه گاهت مــی شوم



بی تـو مردن ، آخرین درد ِ من از این لحظه هاست

در کنـار تو شبی از مــرگ ، راحت مـی شوم


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:44 نويسنده _sara_ |