|
بي نقاب
|
یعنی من یه بارم که بعد اینهمه سال خوشحالم ... حقش رو ندارم؟
یعنی باید این تلخ باهام باشه ...
خدایا بهم شجاعتش رو بده .. دلش رو بده که برم یه جایی دور
یه جا که خودم باشم و خودم ...
هر قدمی که رو به جلو بر می دارم
یه دست محکم پرتم میکنه عقب ...
قلبم درد میکنه... از همه نا امیدم ... و بیشتر از خودم
دلم میخواد حس کنم یکی هست که منو دوست داره بیشتر از خودش ....
بیشتر از خودخواهی هاش... اما هیچ کس نیست
شاید من دوست داشتنی نیستم ...
رفيق من سنگ صبور غمهام
به ديدنم بيا كه خيلي تنهام
هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليليا
خيلي دلم گرفته از خيليا
نمونده از جوونيام نشوني
پير شدم پير تو اي جووني
تنهاي بي سنگ صبور
خونه ي سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد
سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
اگر بياي همونجوري كه بودي
كم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده
هر كي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز یه سايه
سايه اي كه خالي از عشق و اميد
هميشه محتاج به نور خورشيد
تنهاي بي سنگ صبور
خونه ي سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد
سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
وقتی نخواستت...؛
آروم بکش کنار...؛
غم انگیز است اگر تو را نخواهد...،
مسخره است اگر نفهمی...؛
احمقانه است اگر اصرار کنی...!

تو تاکسی ام ...صورتم خیس خیسه ... ته مونده رژ اجری رنگمو و ارایش کمرنگمو بارون پاییزی شسته ... بافت ابی و شلوار جین سرمه ام هم تقریبا نیمه خیس شدن ... پاهام درد میکنه .. شال روی سرم سنگینی میکنه .. موهای جلوی سرم خیس چسبیده به پیشونیم ... تا چند لحظه قبل تو خیابون پاییزی فلسطین .. زیر دختای زرد و نارنجی چنار ... صورتم گرفتم رو به آسمون ... بارون پاییزی با ذرات ریز یخ و تگرگ محکم و ینواخت روی گونه هام سر می خورد بوی نم و کاهگل و خاک ... باد سرد و لرز خفیف تنم ... حالمو پاییزی کرده... یه برگ پهن چنار صاف خورد تو صورتم .... یه بچه زیر چتر مامانش بهم خندید.....
خدا میدونه که عاشق پاییزم و بارون . بی چتر! بی همراه! تو این هوای عاشقونه !به قراری فکر می کنم که بهش خندیدم ... به اون بنده خدایی که نمی دونم تا کی می شینه تو کافه سپیدگاه و من حتی روم نشد اس ام اس بدم که نمیام .... حالا همکار هست که باشه .... چشممون باز تو چشم هم می افته که بیافته ... تا دم کافه رفتم اما نشد که برم ... اصلا چه کاریه ... فقط خودم میدونم و خدا که دلم کجا گیره که هیچ لبخندی هیچ نگاهی هیچ وعده ای دلمو گیر نمی اندازه ... اونچه تو دلم می گذره رو من می دونم و خدا و دیگه هیچ کس اما بنده خدا رو بد دور زدم .... یه کم ناراحتم ... اما نمیشه که بشه ... توصیه اون دوست محترمم فعلا انجام شدنی نیست ... باید دل از بارون بکنم یه پیام عذر خواهی بفرستم و برگردم خونه اونم پیاده .... وای چه شود ...