بي نقاب

دیشب در عین ناباوری یه کاری کردم ....یه کاری که خودمم باورم نمی شد همچین خریتی ازم سر بزنه خخخخ

اما گذشته از خریت بودن اقدام انتحاری من معتقدم که کار درستی کردم  .

نمی دونم چقدر دیگه زنده ام.یعنی اینو هیچ کس نمی دونه ... هیچ کس نمی تونه بفهمه که وقتی قدم بعدی رو بر می داره می تونه پاشو به سلامتی بذاره روی زمین ...

منم نمی دونم تو این نفس های بریده که گاهی بالا میاد و گاهی نمیاد کدوم نفس دیگه از تو قفسه سینه ام بالا نمیاد ...

تو این درد هایی که از شدت انقباضش صورتم کبود میشه و خم می شم کدومش این قلب نیم سوز رو از کار می اندازه ...

شاید یه روز صبح که میان بیدارم کنند ببیند که چشمام باز نمیشه ... که با یه لبخند به خواب همیشگی رفتم که دستم مثل قلبم سرد سرده .... 

شاید یه روز  جمعه که هر دو نیمه قلبم کنارم هستند و تو آغوشم اروم چشماشون رو بستن

و منظم نفس می کشن ..

بوی موهاشون رو که عطر شامپو بچه جانسون و کاج نارس میده تو مشامم بکشم و نتونم بازدمم رو پس بدم ...

اگر این اتفاق بیافته ..... من چقدر حسرت می خورم که به کسایی که دوستشون دارم نگفتم که چی دربارشون فکر میکنم ...

اگر این اتفاق بیافته چقدر حسرت می خورم که حرفامو تو دلم قایم کردم و یه عمر از احساساتم شرمنده بودم .

اگر این اتفاق بیافته چقدر غصه می خورم که نگفتم و گذاشتم نگفته ها اینطوری منو به بند بکشن ....

برای همین پشیمون نیستم .... تا وقتی هستیم تا وقتی نفس می کشیم و

کنار کسایی هستیم که دوستشون داریم باید بهشون بگیم که ارزششون برامون چقدره ... باید بدونند که وقتی

دیگه نیستیم یه یادش بخیر بگن یه خدا بیامرزدش ...وقتی میان  و جای خالیم رو می بینند . وقتی چراغ برای همیشه خاموش شده ام رو می بینند .... یاد این بیافتن که با همه قلبم دوستشون داشتم و براشون آرزوی

خوشحالی داشتم. ارزوی اینکه عشق تنها حاکم زندگیشون باشه . و ارامش هدیه خدا ....

من شهامتش رو پیدا کردم که با خودم و احساسم صادق باشم ... اما بقیه چی ؟

اونا چقدر با خودشون صادق هستن ... چقدر با اطرافیانشون صادق هستند ..

چقدر غرورشون رو بیشتر از خانواده و دوستاشون دوست دارن ؟

من مثل یه برگ زرد پاییزم که با هر نسیمی ممکنه فرو بیافتم ...

واسه همین قدر این شاخه ای که بهش چسبیدم رو می دونم اما دیگران چی ؟

می خوام تا زنده ام ..... تا این ضربان نامنظم و سریع ..

تا این نفس های پر از درد و این لب های لرزان اجازه می دن ...

به همه کسایی که برام مهم هستن بگم دوستتون دارم .... بگم که ارزششون برام به اندازه همه

ثانیه هاییه که بهتون فکر می کنم

و بعضی ها این وسط چقدر زیاد فکر آدمو مشغول می کنند ....

خوب مگه آزار داری بچه بشین سر جات این همه نیا تو فکر من ایــــــــــــــــــش






نمی شوی آنکه باید باشی ....

نمی آید آنکه می خواهی....

و تمام می شوی ،

لعنت به همه آدمها

که هیچکـــدامشان " تــو " نمی شوند برایم !!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:17 نويسنده _sara_ |
خوب قبل از همه اینکه قرارداد چاپ کتابم رو بستم . اخیش گفتمش راحت شدم خخخخ


خوب از صبح بگم ...

ساعت هشت و نیم بیدار شدم... بهترین لباسام رو اتو کردم ..

ارایش کردم ..خوجل شدم کلی...

یه عالمه عطر کوکو شنل زدم به لباس و دست و صورتم...

خودم رو رسما خفه کردم ..

زنگ زدم به آژانس ... رفتم کتابش رو بخرم که برام امضا کنه اما نداشت کتاب فروشی بی ادب ...

بعدش ساعت ده رسیدم جلوی میلاد نور ... خیلی زود رسیدم ... نیم ساعتی بین مغازه شیک و تر  و تمیز گشتم ..

استرس داشت خفه ام میکرد  به یه دوجین از برو بچ دوست و رفیق تلفن کردم و انرژی گرفتم ازشون ..

بلاخره خانوم نویسنده محبوب من ساعت ده و سی و پنج دقیقه رسید ... وقتی دیدمش عاشق مهربونی ظرافت و انرژی و اعتماد به نفسش شدم ...

خودم رو به دستش سپردم و بعد از کلی تبادل نظر و غیبت پشت سر بقیه نویسند ها خخخخ قرارداد رو امضا کردیم و یه کافه موکای نچندان دلچسب اما خاطره ساز نوشیدیم و همراه هم از پاساژ زدیم بیرون ...

خوب ...نمی دونم .. اخرش چی میشه

اما امروز تصور تحقق یه رویا ... باعث شد حالم خوب باشه .. 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


پ ن : یادم نمیره که امروز یه اشتباه کردم ...

پ ن 2 :  امروز یه سوسک بالدار اومد تو زندگیم .. تحقق یک کابوس در امتداد تحقق یک رویا

این پست رو با اهنگ سیم آخر رضا یزدانی نوشتم


می گذره این روزا از ما ... ما هم از گلایه هامون

عادی میشه این حوادث اگه سختن اگه آسون ..

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:47 نويسنده _sara_ |
این کاری بود که من کردم و نتیجه داد ... تو هم امتحان کن مطمئنم نتیجه می ده


يک روزِ آفتابي را انتخاب کن

خودت را سريع به خانه برسان

راحت ترين مبلِ خانه را انتخاب کن

پرده ها را کنار بکش ( اتاق نبايد تاريک باشد)

در زيباترين فنجاني که داري قهوه بريز

و در آرامش کامل

در روزِ روشن

بدور از استرس هاي خارج از خانه

تمام عکس هايش را پاره کن

تمام خاطراتش را يکي يکي دور بريز ( نيازي به مرورِ دوباره هم نيست)

تمامِ کلمات راست و دروغش را از ذهنت پاک کن ( در هر صورت فرقي نميکند)

بعد با شکوهِ تمام چروکِ لباست را مرتب کن

مثلِ آدمي که هيچ وقت عاشق نبوده

مثلِ آدمي که هميشه تنها بوده

از خانه بزن بيرون

بگذار زندگي يک نفسِ راحت بکشد

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:15 نويسنده _sara_ |

به قدری دوستت دارم که گاهی قلبم می‌گیرد و نمی‌دانم چه خاکی به سرم بریزم. بیش از توانم دوستت دارم!

اشتفان تسوایگ
کتابِ شرافت سیسیلی



(عکس واقعی از مرگِ خودخواسته‌ی، تسوایگ و همسرش در آغوش یکدیگر)


+ تاريخ دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 12:42 نويسنده _sara_ |

+ تاريخ جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 2:8 نويسنده _sara_ |

+ تاريخ جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:54 نويسنده _sara_ |
دنیـــــا را بگــــــو آب ببـــــرد
ایـــن رویــــای تـــوستـــــ
فقــط
کــــه مــــرا بــــه خـــواب مــی بـــرد.
اگَــــر همـــــه را هَـــــم خــــواب ببـــــرد
رویــــــای تـــــو
فقــط

دنیــــــای مـــــرا
بـــــه آب مـــی دهــــد
.

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:29 نويسنده _sara_ |