بي نقاب

به یک مهمانی دعوت شده‌ام
اگر کفش پاشنه‌بلند بپوشم
حرف‌های اغوا‌گرانه خواهند زد
ریشه‌های چند‌همسری بررسی خواهد شد

اگر کفش تخت بپوشم
سیاست‌های غلط دولت
فشار روی مطبوعات
گرانی نان و کاغذ و مسکن
وارد صورت جلسه می‌شود

اگر کتانی بپوشم
می‌روند سراغ حق طلاق و حضانت
این که شهادت زن امکان ندارد نصف مرد باشد

وارد مساله‌ی دامن و شلوار نمی‌شوم
پیچیده می‌شود
دلم می‌خواهد
پابرهنه بروم
پابرهنه برگردم


سارا محمدی اردهالی

+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 15:0 نويسنده _sara_ |
این کاری بود که من کردم و نتیجه داد ... تو هم امتحان کن مطمئنم نتیجه می ده


يک روزِ آفتابي را انتخاب کن

خودت را سريع به خانه برسان

راحت ترين مبلِ خانه را انتخاب کن

پرده ها را کنار بکش ( اتاق نبايد تاريک باشد)

در زيباترين فنجاني که داري قهوه بريز

و در آرامش کامل

در روزِ روشن

بدور از استرس هاي خارج از خانه

تمام عکس هايش را پاره کن

تمام خاطراتش را يکي يکي دور بريز ( نيازي به مرورِ دوباره هم نيست)

تمامِ کلمات راست و دروغش را از ذهنت پاک کن ( در هر صورت فرقي نميکند)

بعد با شکوهِ تمام چروکِ لباست را مرتب کن

مثلِ آدمي که هيچ وقت عاشق نبوده

مثلِ آدمي که هميشه تنها بوده

از خانه بزن بيرون

بگذار زندگي يک نفسِ راحت بکشد

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:15 نويسنده _sara_ |
زن همسایه هر روز خوشبختی اش را


با صدای النگوهایش نشانم می دهد،



دوستم با دنباله ابروهایش



که هی کوتاه و بلند می شود،



و رنگ لبهایش



که با هر بوسه کمرنگ تر؛



خواهرم



با زیبایی غمگینش،



که پشت هفت پرده پنهان مانده است!

.
.


حالا چقدر می توانم



لای خوشبختی های مختلف دنبال خودم بگردم!!!


الف:................ ب:.................

جیم:............... دال:...............

الف:................ ب:.................

جیم:............... دال:...............



بگردم



و به هیچ کس نگویم چگونه می شود این همه سال



به فنجانی چای،



خرسند بود...

***

با تشكر از دوست خوبم عاطفه ♥
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 14:15 نويسنده _sara_ |
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 14:11 نويسنده _sara_ |
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 14:11 نويسنده _sara_ |

دخملکم


دخمل من الهي قربونت برم

قربون اون خوشگليتو اون رنگ چشمونت برم


عمر مني عزيز من باتو قشنگه زندگي

وقتي باشي کنار من کي ميگه جنگه زندگي؟


تو رو بزرگت مي کنم با زحمت وبا خون دل

تا بشکفي مثل يه گل تا دربياي از آب و گل


يک شب مهتابي کسي مياد و هي در مي زنه

دسته ي گل به دستشه  دلش مي خواد پر بزنه


يه خواستگاره اون آقا داره مياد سراغ تو

تا تو بشي اميد اون تا اون بشه چراغ تو


حرفاي خوبي مي زنه و ظاهرا مودبه

اينطوري که خودش ميگه مهندسي مجربه


دراومدش خيلي بالاست ماشين و خونه هم داره

ميگه که توي زندگي فقط شما رو کم داره


حرفا هميشه اولش خيلي قشنگ و عاليه

اما تو ده تا نه تاشون بيخودي و تو خاليه


من تو رو شوهر نميدم شوهر خوب اين روزا نيست

اينروزا مرد زندگي حتي توي قصه ها نيست


نه دخترم پيش خودم مي موني تا که زنده ام
تا وقتي دنيا اينجوره من تو رو شوهر نميدم


+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:14 نويسنده _sara_ |
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

فاضل نظری

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:31 نويسنده _sara_ |