|
بي نقاب
|
یه زن احساساتی ... تو دهه سوم زندگی ....
دلم میخواد اگر کمتر از سنم رفتار میکنم
دلم میخواد ا گر کمتر از سنم حس میکنم ....
دلم میخواد اگر ده سال کمتر از سنم رفتار می کنم ....
من همینم .... یه زن احساساتی ... دنیای عقل و منطق مال شماها که آرزوشو دارین ....
من تو دنیای احساس خودم با شعرام و نوشته هام دلخوشم
اگر کسی رو دوست دارم .... حتما با همه احساسم دوست دارم ...
و اگر از کسی خوشم نمیاد ... با همه قلبم ازش بیزارم
من خودم رو همینطور که هستم میخوام ...
اما هیچ وقت آویزون احساس کسی نمیشم .... هیچ وقت خودم رو به قلب کسی تحمیل نمیکنم ...
هر چقدر توقع ام از دیگران کم باشه ... از زندگی کم باشه ... از دوستام کم باشه ... به زبون نمی آرمشون دیگه
از وقتی به دنیا اومدم .... بار زندگیم رو دوش خودم بوده ... درست از وقتی به دنیا اومدم ....
پس هنوزم می تونم ..... نفس عمیق می کشم... به قلبم میگم که این بار خون رودرست پمپاژ کنه
به جای ریه بفرسته تو رگ هام ....
بهش دستور میدم درست وظیفه اش رو انجام بده ... من هنوزم می تونم تنهایی بار همه احساسمو به دوش بکشم ....
هیچ حسرتی هم ندارم
دیدن عشق و خوشبختی دیگران درست مثل خوشحالی خودمه ... می بینی وبلاگم چقدر قشنگ شعار میدم
اما واقعا خوشحالم .... که دوستام خوشحالن ...
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصل سرد ....
