|
بي نقاب
|
خوب از صبح بگم ...
ساعت هشت و نیم بیدار شدم... بهترین لباسام رو اتو کردم ..
ارایش کردم ..خوجل شدم کلی...
یه عالمه عطر کوکو شنل زدم به لباس و دست و صورتم...
خودم رو رسما خفه کردم ..
زنگ زدم به آژانس ... رفتم کتابش رو بخرم که برام امضا کنه اما نداشت کتاب فروشی بی ادب ...
بعدش ساعت ده رسیدم جلوی میلاد نور ... خیلی زود رسیدم ... نیم ساعتی بین مغازه شیک و تر و تمیز گشتم ..
استرس داشت خفه ام میکرد به یه دوجین از برو بچ دوست و رفیق تلفن کردم و انرژی گرفتم ازشون ..
بلاخره خانوم نویسنده محبوب من ساعت ده و سی و پنج دقیقه رسید ... وقتی دیدمش عاشق مهربونی ظرافت و انرژی و اعتماد به نفسش شدم ...
خودم رو به دستش سپردم و بعد از کلی تبادل نظر و غیبت پشت سر بقیه نویسند ها خخخخ قرارداد رو امضا کردیم و یه کافه موکای نچندان دلچسب اما خاطره ساز نوشیدیم و همراه هم از پاساژ زدیم بیرون ...
خوب ...نمی دونم .. اخرش چی میشه
اما امروز تصور تحقق یه رویا ... باعث شد حالم خوب باشه ..
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
پ ن : یادم نمیره که امروز یه اشتباه کردم ...
پ ن 2 : امروز یه سوسک بالدار اومد تو زندگیم .. تحقق یک کابوس در امتداد تحقق یک رویا
این پست رو با اهنگ سیم آخر رضا یزدانی نوشتم
می گذره این روزا از ما ... ما هم از گلایه هامون
عادی میشه این حوادث اگه سختن اگه آسون ..