|
بي نقاب
|
کـــوکـــو سبزی
" مسافران پرواز شماره 208 به مقصد ...
بقیه حرفهای زن در هیاهوی ذهنم گم می شه ! دست های قوی و مردونه اش رو می بینم که دور بازوم می پیچه و منو به طرف گیشه دریافت کارت پرواز می بره . تقریبا آخرای صفیم . ساک چهارخونه کوچیکم رو تو دستم محکم می گیرم ، وزنی نداره اما انگار برای من از هر وزنه ای سنگین تره . بوی تلخ چوب سوخته تو مشامم می پیچه . سرش رو آورده خیلی نزدیک :
- مثل اینکه سنگینه بده من برات بیارمش !
از خدا خواسته دستم رو میارم بالا . بهم لبخند می زنه دندون های ردیف و سفیدش تو چشمام می درخشن . لبخندش بیشتر از اونچه باید جذابه . کی بهش اجازه دادم انقدر نزدیک به من حرف بزنه؟ دستش رو میاره جلو،می کشه روی پوست زیر پشت دستم و به سرعت ساک رو ازم می گیره . دستام رو می آرم بالا تر و بهشون نگاه می کنم . به نظرم زشت میان . کج و کوله و زشت !ناخن های کوتاه که به خاطر پاک کردن سبزی های دیروز زیرشون هنوز یه نمه به رنگ سبز میزنه ! انگار می فهمه که به خاطر دستام خجالت زده ام :
- نگران نباش برسیم اونجا خودم می برمت پیش بهترین آرایشگرها ! ازت یه خانم می سازم ...
نگاهش می کنم دستهای زبر و کج و کوله ام اصلا با کت شلوار مارک دارش جور نیست . پس چرا همراهش اینجام؟ ... اما من به این فکر نمی کردم ... داشتم به رنگ سبز زیر ناخنم فکر می کردم .. دیروز نزدیک ده کیلو سبزی کوکو خریدم و خورد کردم و گذاشتم توی یخچال ... نمی دونم چرا با اینکه سه ساله دارم از دستگاه سبزی خورد کنم استفاده می کنم، اما تمام دیروز فقط پاک کردم و شستم و خورد کردم . هنوز کتفم درد می کنه ! صف یه خورده جلو میره اما من سرجام موندم زنی که پشت سرمه غر میزنه :
- خانم یه ذره عجله کن !
بهش نگاه می کنم موهای نسکافه ایش مثل یال شیر از کنار شالش ریخته دورش . اونم یه جور نگام میکنه که یعنی چیه ؟ آدم ندیدی ... بعد نگاش میاد پایین تر و می شینه روی دستام که هنوز یه جایی نزدیک صورتمه و پوزخند میزنه !دستام رو می کنم تو جیب پالتوی قدیمی طوسی رنگم ! یه قدم میرم جلو با خودم فکر میکنم :
- چرا اون همه سبزی رو با دست خورد کردم ...
انگار یکی از یه جای ذهنم بهم میگه
- واسه اینکه عذاب وجدان داشتی می خواستی حالا که داری ترکشون می کنی یه مدت از پس خودشون بر بیان حداقل با خوردن کوکو و سبزی پلو ... و می خواستی تک تک کارهاش رو با دست خودت کرده باشی که این درد تا یه جاهایی اذیتت کنه !
با خودم زمزمه کردم اما وقتی تموم بشه چی ... ایرج که همه فکر و ذکرش اتاقش و کتابهاش و مقالاتشه ! نوژن هم که وقتی چیزی نباشه باید یه سره سوسیس و کالباس بخوره و اخرش زخم معده بگیره ... وقتی تموم بشه چی ... نهال ! نهال چی ؟ وقتی ذخیره سبزی و پیاز و بادمجون سرخ کرده اش تموم بشه ... چطور با اون دوتا دوقلوی شیطون از پس همه چیز بر بیاد ... همینطوری هفته هفت روز با کیا می جنگه و قهر می کنه ... اگر من نباشم که اون دوتا وروجک رو نگهدارم کی فرصت می کنند با هم خلوت کنند ...
- چرا موندی ! بیا دیگه ..
دست مردونه اش دوباره دور بازوم پیچید . بهش نگاه می کنم بیست و پنج سال پیش وقتی بهش گفتم عاشقشم بهم خندید و با پوزخند نگاهم کرد .. . درست مثل همینکه پشت سرم وایستاده انگار داره به یه زن کولی روستایی نگاه میکنه که جایی هست و نباید اونجا باشه ! اما حالا درست بعد از بیست و پنج سال اینجاست که بگه اشتباه کرده ! که میخواد همراهش برم .. که حالا تازه داره منو می بینه ... سرم گیج میره از بلندی قامتش و بوی عطری که به نظرم مزخرف و تهوع آوره ... یاد بوی ملایم عطر ایرج می افتم .. . چند وقته باهم حرف نزدیم ؟ چند وقته من رو ندیده .. چند وقته نگفته دوستم داره ...؟ چند وقته فقط براشون پختم و شستم و تمیز کردم ...؟ چند وقته باعث شده فکر کنم دیگه پیر شدم ... ؟من اینجا چیکار می کنم ...؟ اگر نصف شب ایرج باز درد قلبش عود کنه کی میخواد بهش قرص بده . نوژن که یا خوابه یا با هدست زبان تمرین میکنه ... ؟نهالم که ... اخ نهالم ! بدون من چیکار می کنه .. با اون دوتا بچه .... ؟دستامو از جیبم میارم بیرون ذل میزنم به سبزی زیر ناخنم ... باید برم.. ساکمو از دسش چنگ می زنم ... از صف میام بیرون . به صدایی که از پشت سر اسممو میگه توجه نمی کنم ... شروع می کنم به دویدن ... باید برم ! باید تا قبل از اینکه قلب ایرج درد بگیره برسم خونه اخ اگر نباشم ... قبل اینکه نوژن باز بره سراغ این ساندویچی چرک سر کوچه ... باید برسم خونه ! جلوی در خروجی سر می خورم ..در می پیچه تو زانوم اما به سرعت پا می شم ! یه راننده تاکسی میاد جلو ساکم رو میگیره !یه لحظه چشمم می افته به بازوم .. چطور شد که اجازه دادم بازوم رو لمس کنه ! کی انقدر بهم نزدیک شد که دیروز تو اون کافه خفه ی تاریک بیلیط رو ازش گرفتم و قول دادم که باهاش برم ..
وقتی رسیدم یواش کلید انداختم و رفتم تو خونه . برق اتاق مطالعه روشن بود ... ساکم رو پرت کردم تو جا کفشی و پالتوم و شالم رو هم همونجا چپوندم . . رفتم طرف اتاق ایرج داشت تو لپ تاپش یه چیزی می نوشت ... منو که دید لبخند زد .. چرا یادم رفته بود هر بار منو می بینه لبخند میزنه .. درست مثل همون موقع که تو دانشکده دیدمش با این عینک گرد و موهای صافی که رو پیشونیش می ریخت و خیلی وقته اثری ازشون نیست ... صدام یخ کرده بود
- ایرج
- بله
- تا حالا شده بخوای به خاطر یه نفر دیگه ترکم کنی ؟
یه نگاه سر سری بهم انداخت !
- باز نشستی پای سریال های جم .. به جای اینا برو حداقل دوتا مقاله ترجمه کن تا درسی که خوندی بی فایده نمونه الان هم یه لیوان شیر برام بیار میخوام برم بخوابم ...
- اما من می خواستم ...
پرید تو حرفم . .
- بسه دیگه ... من وقت شنیدن حرفای خاله زنکی ندارم ...
رفتم بیرون ؛ تکیه دادم به دیوار کنار در ! زیر لب گفتم :
- می خواستم بهت بگم که داشتم با یکی دیگه می رفتم ... حالا بااینهمه بودن زیادی با این بار سنگین تا اخر عمر چطور سر کنم ...
صدای نوژن تکونم داد
- مامان کجایی ؟ هیچی نیست بخورم ؟!
سرم رو تکون دادم وبه طرف آشپزخونه رفتم
- صبر کن تا بیست دقیقه دیگه برات کوکو سبزی میارم ...
دی ماه 91
اولین داستان کوتاه من