بي نقاب


تو تاکسی ام ...صورتم خیس خیسه ... ته مونده رژ اجری رنگمو و ارایش کمرنگمو بارون پاییزی شسته ... بافت ابی و شلوار جین سرمه ام هم تقریبا نیمه خیس شدن ... پاهام درد میکنه .. شال روی سرم سنگینی میکنه .. موهای جلوی سرم خیس چسبیده به پیشونیم   ... تا چند لحظه قبل تو خیابون پاییزی فلسطین .. زیر دختای زرد و نارنجی چنار ... صورتم گرفتم رو به آسمون ... بارون پاییزی با ذرات ریز یخ و تگرگ محکم و ینواخت روی گونه هام سر می خورد بوی نم و کاهگل و خاک ... باد سرد و لرز خفیف تنم ... حالمو پاییزی کرده... یه برگ پهن چنار صاف خورد تو صورتم .... یه بچه زیر چتر مامانش بهم خندید.....

خدا میدونه که عاشق پاییزم و بارون . بی چتر! بی همراه! تو این هوای عاشقونه !به قراری فکر می کنم که بهش خندیدم ... به اون بنده خدایی که نمی دونم تا کی می شینه تو کافه سپیدگاه و من حتی روم نشد اس ام اس بدم که نمیام .... حالا همکار هست که باشه .... چشممون باز تو چشم هم می افته که بیافته ... تا دم کافه رفتم اما نشد که برم ... اصلا چه کاریه ...  فقط خودم میدونم و خدا که دلم کجا گیره که هیچ لبخندی هیچ نگاهی هیچ وعده ای دلمو گیر نمی اندازه ... اونچه تو دلم می گذره رو من می دونم و خدا و دیگه هیچ کس اما بنده خدا رو بد دور زدم .... یه کم ناراحتم ... اما نمیشه که بشه ... توصیه اون دوست محترمم فعلا انجام شدنی نیست ... باید دل از بارون بکنم یه پیام عذر خواهی بفرستم و برگردم خونه اونم پیاده  .... وای چه شود ...



+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:16 نويسنده _sara_ |