بي نقاب


نمیدونم کجاست … چه میکنه … ولى میدونم که ندارمش !
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم ؛
نمیخواستم که تورو تو گم‌ترین آرزوهام ببینم ؛
نمیخواستم که بى‌تو به دیوارها بگم ، هنوزم دوستت دارم …
آخه تو هول‌وهواى پریشونیا ، تو رو نداشتم !
تو گیرودار اى بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش ؛ اى بى‌مروت !
دیگه دلى میمونه که جور دل کبوتر بتپه ، که با شما از جون زندگیش بگه ؟!
بگه که هنوز زنده‌است …
اگه صدا ، صداى منه ؛ نفس ، اگه نفس تو
بذار که اون خوش‌غیرتاش بدونن که دل ، دِله‌ و این دیگه دل نیست !
دیگه دل نمیشه !
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:29 نويسنده _sara_ |