تبليغاتX
باران
باران

باران که می بارد تو می آیی در خاطرم چون یک نسیم سرد
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



باران تبعیض
 

 

ديشب وقتي سريال حضرت يوسف رو مي ديدم يه چيزي برام خيلي عجيب بود اون صحنه ايي که يوسف ميگريخت و خدا درهاي فرار رو يکي يکي براش باز ميکرد و در نهايت براي اثبات بي گناهي اش باعث شد کودکي شش ماهه به سخن بياد .....  

پس چرا خداوند وقتي يکي از بنده هاي عادي اش در مخمصه گناهي گرفتار ميشه همه درها رو به روش ميبنده و هيچ راهي براي فرار براش باقي نميگذاره تا اون شخص گناه کنه و خداوند بگه در امتحان الهي رد شدي . چرا بايد در امتحان کردن بين بنده هاش فرق بگذاره . اگر پيامبري در شرايط يکسان با ديگران امتحان مي شد آيا باز هم پيامبر باقي مي موند .  

چرا خدا باران رحمتش رو يکسان بر بنده هاش فرو نميريزه آيا اين بي عدالتي نيست که براي بنده ايي درهاي فرار از گناه به آساني باز بشه و بنده ديگري در منجلابي بدون راه گريز اسير... و در نهايت گرفتار عقوبت خدا .  

خدايا اگه قراره بر بندهات بباري چرا بر همه يکسان نميباري چرا بعضي ها رو از همون زمان تولدت نشان ميکني تا رستگار بشند و برخي ديگه سيه روز ....  

خدايا خودت ميدوني دوستت دارم و هرچه دارم از توست اما دلم ميخواد جواب سوالهام رو پيدا کنم ...

 

 


یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 توسط باران



باران رحمت
چند روز پیش داشتم از روی پل عابر پیاده رد می شدم یه جوان سیزده چهارده ساله رو دیدم ... که اومدجلو و بهم گفت : یه دویست تومنی بهم می دی به هرکی که میگم مسخره ام می کنند .انقدر منگ بود انقدر گیج بود که دلم براش سوخت . یه هزار تومنی بهش دادم . دلم میخواست ازش میپرسیدم که پولی که میخوای بدی برای خریدن مواد چقدر تا بهت بدم تا اینجا نچرخی و از این بالا پرت نشی پایین .نمیدونید چه نگاه معصومی داشت و چه قامت خمیده ایی. آخه چرا چرا باید این جوانی و شادابی روبه چیزی بفروشیم که از ما یه مترسک میسازه واسه خنده . چرا باید پوشالی تر از هر عروسک کاهی باشیم .خدایا چرا یه بارون نمی باره این همه پلیدی وسیاهی روبشوره خدایا بارون رحمتت کی می باره

کی به این جوانهای خسته  و درمانده رحم می کنی .......

خدایا چی یه جوان روبه  جایی میرسونه که تو خیابون گدایی کنه واسه یه لحظه نشئگی ... خدایا دلم داره از غصه میترکه ....................

جُر یک بی احتیاطی ، این قصاص یه گناه ِ

زندگیت هر چی که بوده بعد این شوم و سیاه ِ

بعد این کرکس ِ مرگ ُ بالای سرت می بینی

زنده ای اما می پوسی ، چشم به راه مرگ می شینی

بعد این خود ِ خزونی ، آرزوت میشه بمونی

جونی ات رفته به باد و حالا قدرشو می دونی

ذره ذره پا می گیره ، توی رگهات توی خونت

مرگ ِ خاموشی میشینه ، زیر ِ پوست و استخونت

 

تا که از غصه می میری ، یا تو انتقام می پوسی

آخرش یه روزی با اشک پنجه ی مرگ ُ می بوسی

همه ی دور و بری هات باز میشن ازت فراری

آرزو به دل می مونی حسرت یه دست ِ یاری

 

این یه هشدار ِ عزیزم ، نذار دیگرون بسوزن

تو نذار اونا مثه تو به سیاهی چشم به دوزن

تو باید چشم امید ُ به خدا فقط بدوزی

شاید هم علاج اون درد ، قسمت بشه یه روزی

 

بعد این خود ِ خزونی ، آرزوت میشه بمونی

جونی ات رفته به باد و حالا قدرشو می دونی

جور یک بی احتیاطی ، این قصاص یک گناه

زندگی ات هر چی که بوده ، بعد این شوم و سیاه

 


سه شنبه دوم مهر 1387 توسط باران



Blog Skin