|
چند روز پیش داشتم از روی پل عابر پیاده رد می شدم یه جوان سیزده چهارده ساله رو دیدم ... که اومدجلو و بهم گفت : یه دویست تومنی بهم می دی به هرکی که میگم مسخره ام می کنند .انقدر منگ بود انقدر گیج بود که دلم براش سوخت . یه هزار تومنی بهش دادم . دلم میخواست ازش میپرسیدم که پولی که میخوای بدی برای خریدن مواد چقدر تا بهت بدم تا اینجا نچرخی و از این بالا پرت نشی پایین .نمیدونید چه نگاه معصومی داشت و چه قامت خمیده ایی. آخه چرا چرا باید این جوانی و شادابی روبه چیزی بفروشیم که از ما یه مترسک میسازه واسه خنده . چرا باید پوشالی تر از هر عروسک کاهی باشیم .خدایا چرا یه بارون نمی باره این همه پلیدی وسیاهی روبشوره خدایا بارون رحمتت کی می باره
کی به این جوانهای خسته و درمانده رحم می کنی .......
خدایا چی یه جوان روبه جایی میرسونه که تو خیابون گدایی کنه واسه یه لحظه نشئگی ... خدایا دلم داره از غصه میترکه ....................

جُر یک بی احتیاطی ، این قصاص یه گناه ِ
زندگیت هر چی که بوده بعد این شوم و سیاه ِ
بعد این کرکس ِ مرگ ُ بالای سرت می بینی
زنده ای اما می پوسی ، چشم به راه مرگ می شینی
بعد این خود ِ خزونی ، آرزوت میشه بمونی
جونی ات رفته به باد و حالا قدرشو می دونی
ذره ذره پا می گیره ، توی رگهات توی خونت
مرگ ِ خاموشی میشینه ، زیر ِ پوست و استخونت
تا که از غصه می میری ، یا تو انتقام می پوسی
آخرش یه روزی با اشک پنجه ی مرگ ُ می بوسی
همه ی دور و بری هات باز میشن ازت فراری
آرزو به دل می مونی حسرت یه دست ِ یاری
این یه هشدار ِ عزیزم ، نذار دیگرون بسوزن
تو نذار اونا مثه تو به سیاهی چشم به دوزن
تو باید چشم امید ُ به خدا فقط بدوزی
شاید هم علاج اون درد ، قسمت بشه یه روزی
بعد این خود ِ خزونی ، آرزوت میشه بمونی
جونی ات رفته به باد و حالا قدرشو می دونی
جور یک بی احتیاطی ، این قصاص یک گناه
زندگی ات هر چی که بوده ، بعد این شوم و سیاه

|