|
یادت میاد چند سال قبل تو چنین روزهایی چه حال و هوایی داشتیم . اما الان ازاون حال و هوا و احساس هیچی نمونده جز یه خاطرات چرا آدمها بعد از مدتی تبدیل به خاطره میشن یه خاطره بارونی که هر وقت یادت می آد بغض توی گلوت می شینه بغضی که با تیره ترین ابرهای دنیا هم گره اشکش باز نمیشه یاد اون روزها که می افتم دلم میگیره انگار یه خاطره دوره که فقط مثل یه رویایی شیرینه رویای تعلق داشتن و اینکه کسی هست که دوستتداره و دوستشداری . . . اما حالا مدتهاست که زندگی ام سرده و تنهام مثل یه روز دلگیر پائیز که بارون تندی باریده و کوچه خیسه و سوز سردی میاد برگهای خشک چنار روی زمین می چرخه . . . یعنی یه روزی دوباره دست عشق زندگی ام رو زیر رو می کنه یعنی میشه تو بارونی ترین لحظه زندگی ام یه رنگین کمون قشنگ بدرخشه یا اینکه من محکومم به اینکه به این زندگی یکنواخت تن بدم و لحظه هام رو بسوزونم . . .
دلم گرفته بود خواستم ببارم ... اما بازم این بعض بی صاحب باز نشد . . . دلم برات تنگ شده بود دلم برای اون خاطرات قشنگ اون حرفها و اون آسمون آبی قرارمون تنگ شده بود . . . اما خیلی وقته که آسمون زندگی ام دیگه رنگ آبی عشق رو نداره . . .

|