تبليغاتX
باران
باران

باران که می بارد تو می آیی در خاطرم چون یک نسیم سرد
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



سلام و بوسه بر تو بارانم

 

سلام و بوسه بر تو بارانم!

واژه ها نا رسایند

چگونه باید آغاز کرد

و کجا باید به پایان رساند

چرخ زمان در گردش است

من سردم است

و تنهایم

....

چگونه باید آغاز کرد

سلام و بوسه

و دیگر چه؟

به رادیو می گویم : به او بگو

من خوبم

به پرستو می گویم:

اگر به آن سرزمین می روی

پرستوی محبوب

فراموش نکن این را بگویی که من خوبم

خوب خوب

هنوز می بینم

و ماه هنوز می درخشد

پیراهن کهنه ام را می پوشم

که آستین هایش پاره است

اما وصله اش کرده ام

همه چبز خوب است.

من زنی شده ام

فکرش را بکن باران.

حالا زنی بیست وشش ساله ام

و مثل همه زنها

با زندگی رو به رو می شوم

و مثل مردها بار زندگی را به دوش می کشم



آه باران!

به چه درد می خورد آدم

اگر همه شب گرسنه بخوابد؟

پیام های آواره ها را از رادیو شنیده ام

همه می گفتند:

ما خوبیم

هیچ کس غمگین نیست

باران برایم بنویس

پدر هنوز نماز می خواند و لبی تر می کند

بچه ها و درختهای زیتون را دوست دارد؟

برادرهایم چطور

دستشان جایی بند است؟

از پدرم شنیده بودم که می گفت

باید همه شان آموزگار شوند

من گرسنه می مانم که برایشان کتاب بخرم

باران دراین دهکده کسی کتاب نمی خواند

از خواهر کوچکم بنویس هنوز مثل مادر بزرگا حرف می زند؟

مادر بزرگ هنوز کنار در مینشیند

و دعا ها را به راست و چپ فوت می کند؟

آن خانه کهنه ، آن آستانه

آن بخاری و آن درهای باز در چه حالند؟



از رادیو

پیام آواره ها را شنیده ام

همه می گفتند ما خوبیم

اما باران محبوب

من غمگینم

و فکرهایی پریشان در سر دارم

رادیو برای من خبری از شما نمی گوید

حتی خبر بد

 



شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط باران



♠خیلی وقته دیگه بارون نزده ♠

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته دلی پر پر نشده

دل آسمون سبکتر نشده . ..

 

خیلی وقته که ابرهای دل من تو هم گره خوردن اما نمیدونم چرا بارون نمیاد چرا صدای شرشرش روحم رو نمیشوره و زلال نمیکنه نمیدونم چرا انقدر خدا با دل من سر لج داره . نمیدونم چرا بارون نمیاد . خدایا میدونم که ازم نا امیدی می دونم  که ازم بیزاری میدونم که تو دلت جایی واسه این بنده خطاکارت نیست اما خدا منم خسته شدم تو من رو به وجود آوردی و به حال خود رها کردی . منم به گرداب فنا افتادم . خدایا دلم گرفته خیلی تنهام . تنم رنجور و در هم کوبیده است همه وجودم داره از غصه می لرزه اما هیچ کس رو ندارم . خدایا خسته ام بارون رحمتت رو به من ببارون می خوام زلال شم میخوام به درخشم میخوام از خستگی برهم . میخوام خودم ببارم . اما دیگه نه به زندگی دیگران به روح خسته خودم . خدایا میشنوی صدام رو میشنوی ...........

 


شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط باران



باران که می آید....
 

باران که می باره یاد چیزهای زیادی می افتم . بوی خاک باران خورده بوی پونه های خیس روستای مادر بزرگ . یاد روزهایی که توی راههای سبز پارک لاله کنار دوستی راه می رفتم و صورتم رو به طرف آسمان می گرفتم تا صورتم شسته محبت خدا بشه . یاد زمانی که روی جدول کنار این راه سبز در حالی که دستهام رو به طرفین باز کرده بودم راه می رفتم و بی توجه به پوزخند رهگذران عجول در رویاهای سبز و صورتی ام غرق میشد. . . 

حالا من از اون روزها دورم و اطرافم رو کسانی گرفتند که همه پر از رنگ و ریا هستند که هیچ بارانی نمی تونه روحشون رو بشوره و سیراب کنه . . .

اما من هنوز یادم نرفته که باران من رو به یاد چیزهای خوب زندگی می اندازه به یاد روزهای خوب کودکی به یاد صدای ناودان خونه قدیمی توی خیابون عباسی به یاد چهاراه عباسی که پر از آب میشد و مش صفدر با چرخ زهوار در رفته اش ما رو تا اون طرف چهار راه می برد . یاد خیلی چیزهای دیگه و از همه اینها مهم تر یاد تو


یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط باران



Blog Skin