|

باران که می باره یاد چیزهای زیادی می افتم . بوی خاک باران خورده بوی پونه های خیس روستای مادر بزرگ . یاد روزهایی که توی راههای سبز پارک لاله کنار دوستی راه می رفتم و صورتم رو به طرف آسمان می گرفتم تا صورتم شسته محبت خدا بشه . یاد زمانی که روی جدول کنار این راه سبز در حالی که دستهام رو به طرفین باز کرده بودم راه می رفتم و بی توجه به پوزخند رهگذران عجول در رویاهای سبز و صورتی ام غرق میشد. . .
حالا من از اون روزها دورم و اطرافم رو کسانی گرفتند که همه پر از رنگ و ریا هستند که هیچ بارانی نمی تونه روحشون رو بشوره و سیراب کنه . . .
اما من هنوز یادم نرفته که باران من رو به یاد چیزهای خوب زندگی می اندازه به یاد روزهای خوب کودکی به یاد صدای ناودان خونه قدیمی توی خیابون عباسی به یاد چهاراه عباسی که پر از آب میشد و مش صفدر با چرخ زهوار در رفته اش ما رو تا اون طرف چهار راه می برد . یاد خیلی چیزهای دیگه و از همه اینها مهم تر یاد تو
|